تبليغاتX
داستانهای زندگی
 
اينکه هر روز کودکي متولد مي شود، يعني اينکه خداوند هنوز به آينده ي انسان اميدوار است
 

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت:

هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و  اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني  شده توسط آنها سپرد.

 آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق دوستش”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن؟ “پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.

“ عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟ “ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“ . عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده“ اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده. در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند، ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت: شهوت عزيز، من را نجات ميدي؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟

عشق كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا  كرد و گفت: خدايا... منو نجات بده!

 ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود عشق برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعت“ نداشتم كه به سمت تو بيايم. شجاعت هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري عشق با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد؟"

دانايي گفت: او زمان بود عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....

چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!!

 

 

وبلاگ گنجینه

  نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 18:26  توسط  محترم و سجاد   | 

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر!

 

 

 

وبلاگ گنجینه

  نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 18:23  توسط  محترم و سجاد   | 
پیرمردی در راهی میرفت. به چشمه آبی رسید. ایستاد تا آبی ینوشد. چشمش به گوهر گرانبهایی افتاد که در آب برق می زد. آن را برداشت و در کیسه خود گذاشت. در راه به مسافر دیگری رسید و با هم همسفر شدند. هنگام ظهر زیر سایه درختی برای صرف غذا ایستادند. پیر مرد سفره ای از کیسه خود بیرون آورد تا با هم غذایی بخورند. مرد گوهر را دید و از پیر مرد خواست تا آن را به او بدهد. پیر مرد بدون درنگ گوهر را به او داد. مرد با خود اندیشید که ثروتمند شده و بقیه عمر را خوشبخت خواهد بود. پیر مرد را به حال خود گذاشت و به سرعت روانه شهر شد. بعد از چند روز پیر مرد وارد شهر شد و به بازار رفت. در گوشه ای از بازار همسفرش را دید. مرد به سرعت به سوی پیرمرد آمد و گفت این گوهر را از من بگیر. پیر مرد گفت آیا این گوهر ارزشی ندارد؟ مرد گفت: این گوهر بسیار با ارزش است اما من چیز گرانبهاتری از تو می خواهم. این گوهر را از من بگیر و در عوض به من بگو چگونه می توانم مانند تو بدون تامل از این گوهر چشم بپوشم.

  نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 18:19  توسط  محترم و سجاد   | 

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند . وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است. او اين خبر را به دخترش داد . دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم. روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي دهم ، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود . آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت . سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد . دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند . اما بي نتيجه بود و گلي نروييد . روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند . شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار ، همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛ گل صداقت ............زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود .آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟؟؟!!!!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 7:28  توسط  محترم و سجاد   | 
 

داشتم توی یک جاده می رفتم که چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 7:7  توسط  محترم و سجاد   | 
 
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
 مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:

- "پشت پنجره چه مي بيني؟"

- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."

بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:

- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."

- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 10:10  توسط  محترم و سجاد   | 
 
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.
  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 10:2  توسط  محترم و سجاد   | 
زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا دنبال من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من مي آيد ، برو ؛ و بر او عاشق شُو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 8:31  توسط  محترم و سجاد   | 
 

 

کسی که کوهی را از سر راه برداشته همان کسی بوده که سنگریزه ها را جابجا میکرده.

  نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 20:45  توسط  محترم و سجاد   | 
 
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
  نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 10:6  توسط  محترم و سجاد   | 
 

همه انديشمندان خردمند در طول اعصار گفته اند كه :
بزرگترين محدوديتها ،حدودي است كه انسان بر خويشتن تحميل  مي كند؛ واز اين رو ،بزرگترين مانع كاميابي مانعي ذهني است.
حدو مرزهاي ذهني ات را بگستر تا حد ومرزهاي زندگيت را بگستري .
محدوديتهايت را منفجر كن تا محدوديتهاي زندگيت را منفجر كني.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 14:56  توسط  محترم و سجاد   | 
همه انديشمندان خردمند در طول اعصار گفته اند كه :
بزرگترين محدوديتها ،حدودي است كه انسان بر خويشتن تحميل  مي كند؛ واز اين رو ،بزرگترين مانع كاميابي مانعي ذهني است.
حدو مرزهاي ذهني ات را بگستر تا حد ومرزهاي زندگيت را بگستري .
محدوديتهايت را منفجر كن تا محدوديتهاي زندگيت را منفجر كني.
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 14:56  توسط  محترم و سجاد   | 
زندگی خوردن و خوابیدن نیست انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند. (دکتر علی شریعتی)

می دانی چرا آب همیشه به آن چیزی که می خواهد می رسد؟ 1- دقیقاً می داند چی می خواهد (پایین رفتن) 2- اگر به سنگ برسد اول سعی می کند دورش بزند، بعد اگر نتوانست سوراخش می کند. 3- اگر به یک چاله رسید ، آرام صبر می کند تا پُر شود بعد رَد می شود..... بیائید ماهم در برابر مشکلات مثل آب باشیم. مثل آب با مشکلات برخورد کنیم.

همیشه یادت باشد چیزی که امروز داری ، شاید آرزوی دیروزت بوده، و بزرگترین آرزوی فردایت شود. پس همیشه سعی کن قدرِ چیزی که امروز داری را خوب بدانی.
 
همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باش: 1- جسارت در بیان عقیده. 2- جرأت در پذیرش اشتباه.
 
هر موقع خواستی از کسی جدا شوی؛ یادت نرود؛ بهترین راه این است که به او بگویی: برای همیشه خدانگهدار..... شاید طرف مقابلت ناراحت شود و قلبش بشکند ولی بهتر از این است که منتظر بماند.

اول جای خالیت حس می شود. بعد پاک می شوی. بعد فراموش می شوی . بعد هم یک خاطره می شوی. چه با خداحافظی...... چه بی خداحافظی

سخني از ناپلئون : هرگز اشتباه نکن ....اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن. اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن. اگر اعتراف کردي ... التماس نکن. اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن

عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم
 
ما نمي توانيم به دلمان ياد بدهيم كه نشكند ولي ميتوانيم به دلمان ياد بدهيم كه اگر شكست لبه هاي تيزش دست کسی که آنرا شكسته،
نبرد

لحظات
را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود.

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

فرق زيادي بين انسان كامياب و انسان شكست خورده وجود ندارد انسان كامياب كار مي كند و منتظر مي نشيند انسان شكست خورده فقط منتظر مي نشيند .

اندازه گرفتن شما با كوچك ترين كارتان مانندحساب كردن قدرت درياست از روي ضعف كف موج هاي آن. (جبران خليل جبران)

آنچه ضعيفترين ومحقرترين عنصر وجودي شما به نظر مي آيد قوي ترين عنصر وجود شما نيز هست. (جبران خليل جبران)

نعمت هاي خود را بشمار نه محروميت هاي خود را.(ديل كارنگي ).

ثروت خانه را تزيين مي كند و فضيلت دارنده اش را.(كنفوسيوس).

اگر خودم به فكر خودم نباشم چه كسي خواهد بود واگر فقط به فكر خودم باشم چه هستم ؟(هيلل)

آنها كه بدترين استفاده را از وقت خود مي كنند آنهايي هستند كه از كمي آن شكايت مي كنند .(ژان دولابرويه )

چيزي كه مي بينيم اساسا بستگي به چيزي دارد كه جستجو مي كنيم .(جان لوباك )

چيزي به اسم خوب يا بد وجود ندارد افكار آنرا خوب يا بد مي كند .(شكسپير ).

شادي عطري است كه نمي تواني آنرا به ديگران به ديگران بزني مگر آنكه قطره اي از آن را به خودت بزني .(امرسون).

انسان وقتي بلند حرف مي زند صدايش را مي شنوند اما هنگامي كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش مي دهند .( پل رينو ).

من از ساعت متنفرم از اين اختراع عجيــب بشر که جاي خالـــــــــي حضور تو را به رخ دلتنگــــــــي هاي من مي کشد
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 14:18  توسط  محترم و سجاد   | 

شاهزاده ی خوش بخت

روزی روزگاری درزمان های بسیارقدیم درشهری دور در بالای تپه ای بلند مجسمه ای بود. لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشمها ی آن دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روی دسته ی شمشیرش هم یک یاقوت درشت می درخشید.

شبی ازشبهای اوایل زمستان پرستویی که ازدوستانش عقب مانده بود خسته ومانده به آن شهر رسید مجسمه را دید وخودش را به آن رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشمهایش گرم نشده بودک

روزی روزگاری درزمان های بسیارقدیم درشهری دور در بالای تپه ای بلند مجسمه ای بود. لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشمها ی آن دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روی دسته ی شمشیرش هم یک یاقوت درشت می درخشید.

شبی ازشبهای اوایل زمستان پرستویی که ازدوستانش عقب مانده بود خسته ومانده به آن شهر رسید مجسمه را دید وخودش را به آن رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشمهایش گرم نشده بودکه چندقطره آب روی بالهایش چکید.پرستوبه آسمان نگاه کرد ولی ابری ندید.وقتی به بالای سر خود نگاه کرد متوجه شدکه این قطره های آب اشکهای مجسمه است.

پرستو بر شانه ی مجسمه نشست و گفت :توکی هستی؟چراگریه می کنی؟

مجسمه گفت:به من شاهزاده ی خوشبخت می گویند.بعدازمردنم مردم مجسمه ی مرا ازطلا وجواهرساختندوروی این تپه گذاشتند.تاوقتی زنده بودم ازچیزی خبر نداشتم اماحالا همه چیزرامیبینم وازدردهمه باخبر میشوم. من ازدیدن گرفتاریهای مردم خیلی غصه می خورم اما کاری ازدستم برنمی آید.همین حالا آن دورها مادری را می بینم که در کنار بچه ی مریض خود اشک میریزد .این زن بی چاره با این که هرروزلباس میدوزد وکارمی کند آن قدر پول ندارد که برای فرزند خوددارو بخرد .راستی تو بیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر. پرستو گفت:«با این که خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم این کار را برای تو می کنم .» آن گاه پر زنان رفت و یاقوت را برای بچه ی بیمار برد. صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.» اما شاهزاده ی خوش بخت گفت: یک شب دیگر هم پیش من بمان. پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه آتشی که خود را گرم کند. تو می توانی زمرد یکی از چشم های مرا برای اوببری.

پرستوی مهربان قبول کرد ویکشب دیگر هم پیش شاهزادی خوش بخت ماند اما صبح روز بعد وقتی می خواست با شاه زاده خدا حافظی کند او باز هم التماس کرد وگفت ای پرستوی کوچولو فقط یک شب دیگر این جا بمان. چشم دیگر مراهم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد. او این روز ها سخت گرسنه و تنهاست پرستو گفت : امّا اگر این چشمت را هم ببخشی کور می شوی ودیگر نمی توا نی مردم شهر را بینی. شاهزا ده ی خوش بخت گفت : امّا من راضی هستم. چون جان یک انسان را نجات می دهم. پرستو زمرّد را برای دخترک فقیر برد. وقتی برگشت. شاهزاده به او گفت: ای پرستوی مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.

امّا پرستو گفت: من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می آورم.

از سرما هم نمی ترسم. چون کار خوبی که انجام میدهم دلم را گرم می کند. آن سال زمستان پرستو در شهر می گشت و برای شاه زاده خبر می آورد. هر شب هم تکّه ای از طلا های لباس مجسّمه را می کند وبرای مردم فقیر می برد .دریکی از روز های آخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش می کردند.ناگهان چشم یکی از آنان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود. او نگاهی به مجسّمه کرد و از تعجّب فریادی کشید. مردم با شنیدن فریاد او دور مجسّمه جمع شدند شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت. آن وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سرتاسر زمستان به آنان می رسید از کجا بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 12:55  توسط  محترم و سجاد   | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 12:47  توسط  محترم و سجاد   | 
 
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند
  نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 21:50  توسط  محترم و سجاد   | 
 
 
وقتي توي فصل بهار، كارگرهاي چوب بر، كنده هاي بيشمار درختها را از رودخانه پايين مي فرستند، گاهي الوار ها به صورت متقاطع سر راه هم قرار مي گيرند و مانع عبور بقيه  الوار ها مي شوند.در اين زمان تنها راه چاره اينه كه كارگرها دنبال اون كنده اي بگردند، كه مانع عبور و مرور شده.اون ها اون الوار رو گره  كار مي نامند! وقتي كارگرها گره  كار، رو مستقيم قرار مي دهند، الوار هاي ديگه آزاد مي شوند و به راهشان ادامه مي دهند!
وقتي آرزويي برآورده نمي شه، حتما" بايد گره  كار را پيدا كرد! يعني بايد در پي انديشه اي باشيم كه بزرگترين ستم را در حق ما مي كند! يعني همان گره  كار كه راه بر آورده شدن آرزو را بسته.
ممكنه بيشتر از يك گره داشته باشيد.اون وقت، الوار هاي موفقيت و وفور نعمت، شتابان از رودخونه به سمت شما سرازير مي شه!
  نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 21:29  توسط  محترم و سجاد   | 
 

آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد.

 
 
ويليام شکسپير ميگه: هميشه به کسي فکر کن که تو را دوست داشته باشد نه به آن کسي که تو او را دوست داشته باشي.
 
 
سرزنش کردن، تمهید کوچک مناسبی است که می توانی هر وقت نمی خواهی مسئولیت چیزی را در زندگی بپذیری، از آن استفاده کنی.(وین دایر)
 
 
بعضی از بزرگترین هدایای خداوند، دعاهای بی جواب است.
 
 
زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا.
 
 
هر قدر کسی بیشتر خود را ابزار کار خدا قرار دهد خدا برای کار کردن با آن ابزار آماده تر است. اگر قلم بر خلاف جهت دست حرکت کند، کم تر می توان نوشت.
 
 
می توانی هر هفته به عبادتگاهی باشکوه بروی و به تمام گفته های کتاب مقدس عمل کنی و اسم خود را انسان کامل بگذاری، اما اگر در دلت عبادتگاه نداشته باشی، نخواهی توانست دلت را در عبادتگاه بیابی.
 
 
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد.
 
 
شکوفايي يک فرآيند دو مرحله اي است. اول شناختن راه و دوم پيمودن آن.
موانع زندگي بايد به عنوان پلکاني سنگي براي رشد معنوي در نظر گرفته شوند.
 
 
گاهي اوقات مهم است که فقط توقف کنيم و شکرگذار نعمتهايي باشيم که هم اکنون داريم.
 
 
سعي نكن زندگي را درك كني. آن را زندگي كن! سعي نكن عشق را درك كني. به درون عشق قدم بگذار. آنگاه در خواهي يافت... و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت. آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر چه بيشتر بداني، بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است.(اشو )
 
 
وقتي از عشق الهي پر مي شويم. خدا همواره در کنار ما قرار مي گيرد و ما را در زندگي روزانه مان ياري مي کند.
هيچ مرده اي حسرت لحظه هاي زنده را نمي خورد بلکه زنده ها حسرت لحظه هاي مرده را مي خورند.
 
اما چگونه خدا را خواهید شناخت، در حالی که خود را نمی شناسید؟
  نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 21:25  توسط  محترم و سجاد   | 
 
 
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن.
  نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 21:5  توسط  محترم و سجاد   | 
 

زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 11:26  توسط  محترم و سجاد   | 
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 16:32  توسط  محترم و سجاد   | 
 
زنی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " .سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید و فکر کرد : " شاید حق با خدا باشد "
 
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 16:28  توسط  محترم و سجاد   | 
شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید ، او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است او که محو تماشای زندگیش بود،ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هائی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی میکرده است.بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی ، کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم ، فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزیزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .زمانی هائی که تو در رنج و سختی بودی ، من تورا روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی
  نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 11:34  توسط  محترم و سجاد   | 
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،?پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که به آنها اجازه ميدهيم رد بشوند و بگذرند (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!
  نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 11:29  توسط  محترم و سجاد   | 
ميانه روي و اندازه نگه داشتن كمال طبيعت آدمي است.... كنفسيوس
دنيا به اميد برپاست و انسان به اميد زنده.... علي اكبر دهخدا
مرد نيك، صداي وجدان را مي شنود... .ضرب المثل اسپانيايي
صاحبان اخلاق، روح جامعه خود هستند.... امرسون
فكر كردن، صحبت با خودمان است.... يك مثل اسپانيايي
غيرممكن است دو بار پاي خود را در يك آب روان فرو بريم..... هراسيلتوس
آن چه براي انسان در جهان مهم است انجام وظيفه است.... ژان ژاك روسو
عاقل زبانش را در قلب و احمق در دهان جاي داده. ...ضرب المثل پاكستاني
وقتي همدردي پيدا شد، درد سبك تر مي شود.... سعيد نفيسي
خشم و غضب را به درگاه مردان با اراده راهي نيست. ....سقراط
با يك لبخند هر دري به روي انسان گشاده خواهد شد...... فرانكلين
سختي و همواري را با هم پذيرا شو.... ضرب المثل انگليسي
به راستي پيران جوان و جوانان پير در دنيا بسيارند.... اسمايلز
در پي هر گريه آخر خنده اي است..... مولوي
وجدانت را مجبور مكن كه نفهمد آن چه را كه مي بيند..... پلوتارك
بخشايش دل، گنهكار را به پشيماني وامي دارد.... محمد حجاري
آن قدر بر مال دنيا حريص مباش كه از مفقود شدنش اندوهناك شوي.... سقراط
از امروز استفاده كن و امروز را از دست مده.... ديل كارنگي
هنر عصاره زندگي است.... پل وانري
مادر خوب، شاهكار طبيعت است.... گرتري
تقوي و خوبي مي توان سعادت را خريد.... زنون
آهنگ صدا هرچه ملايم و مطبوع باشد، سخن موثر و دلنشين تر خواهد بود.... جان كايزل
كسي داناست كه مي داند هيچ نمي داند.... ضرب المثل فلسطيني
قوي ترين اهرم ها، اراده است.... اسمايلز
اميد، نان روزانه آدمي است. ...تاگور
اميد قوه محرك زندگي است. ساموئل اسمايلز
نيكي و سود خويش را در زيان ديگران مخواه.... زرتشت
اگر به خطا رفتي، از برگشتن واهمه نداشته باش.... كنفسيوس
كوشش اولين وظيفه انسان است..... گوته
در زندگي هركس طريق راستي و درستي را بپيمايد، زودتر به هدف مي رسد. ...تولستوي
دانا انتظار ندارد كارهاي او مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد.... لائوتسه
طوفان هاي حوادث، اخلاقيات و روحيات انسان را تقويت مي كند.... گوته
چاپلوسي هم گوينده و هم شنونده را فاسد مي كند..... ديل كارنگي
خواستن توانستن است، بخواه تا بتواني..... كاظم زاده
دوست زمان احتياج، دوست حقيقي است..... ضرب المثل انگليسي
عشق ميوه تمام فصل هاست و دست همه كس به شاخسارش مي رسد. ...مادر ترزا
خدايا هنر چقدر بلند و عمر چه اندازه كوتاه است..... گوته
نزديك ترين چيزها مرگ و دورترين چيزها آرزوست..... سقراط
اميد نصف خوشبختي است. ...ضرب المثل تركي
مرغ بهشتي فقط در دستان كسي مي آرامد كه در چنگش نگيرد.... جان بري
اراده، يكي از عوامل عمده ايمان است..... پاسكال
در مقابل عزم آهنين قوه اي را ياراي مقاومت نمي بينم..... ناپلئون بناپارت
تمايلات خود را ميان دو ديوار محكم « اراده » و « عقل » حبس كنيد.... ارسطو
كسي كه به خود اطمينان دارد به تعريف كسي احتياج ندارد. ...گوستاو لوبون
اولين مرحله انجام كار خير، تمايل به آن است.... رولند هيل
وظيفه چيزي است كه از ديگران انتظار انجامش را داريم.... اسكار وايلد
مردم موفق امروز، كودكان جسور ديروز بوده اند.... ديزرائلي
هر كس مرتكب اشتباهي نشده، اكتشافي هم نكرده است.... گاليله
آدم پرحرف تخم مي پاشد و آدم خاموش درو مي كند...
اقليدوس
 
  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 11:13  توسط  محترم و سجاد   | 
سعادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند ...كريستوفر مارلو
آن چه گرانبهاست هديه نيست، بلكه محبت است ...ضرب المثل روسي
جديت، مقصد را نزديك مي كند... شيلر
لذت حاصل از نيكي لذتي است كه قابل توصيف نيست... حسين رحمت نژاد
در خزان زندگي، آنچه را كه روزها كاشته اي مي دروي ...گرانزي
ناياب ترين چيزها صميميت و يگانگي است... بناپارت
اعتراف به گناه فضيلتي است كه در هر كس يافت نمي شود ...ناپلئون بناپارت
آزادي، متعلق به يك نفر نيست، مال همه است... هربرت اسپنسر
اول وظيفه، بعد پرداختن به ساير امور... ناپلئون بناپارت
پيروزي متعلق به كساني است كه بيش از ديگران استقامت دارند ...ناپلئون بناپارت
آن كه از قضاوت مي ترسد، از عدالت ترسيده است ...تاگور
دقت هر كس از نوع ازدواج او معلوم مي شود ...توسكانيني
زندگي بدون كار، مردن پيش از وقت است... گوته
فلك با تابش خورشيد پاداش مهرباني مي دهد... بايرون
وجدان همواره حقيقت را خلق مي كند... لامارتين
به دست آوردن خوشبختي بزرگترين فتح است ...
آلبر كامو
  نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 12:59  توسط  محترم و سجاد   | 
 
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها ماندهام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .
همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.
  نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 12:48  توسط  محترم و سجاد   | 

 

سلام لطفا بعد از خواندن بگید چه دستگیرتون شد...


چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

  نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 12:19  توسط  محترم و سجاد   | 
تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج '''''''''''''''' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
  نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 22:4  توسط  محترم و سجاد   | 

خداوند به حضرت موسي (ع) فرمود: من شش چيز را در شش چيز قرار دادم ولي مردم در جاي ديگر به دنبال آن هستند:
1. راحتي را دربهشت قرار دادم ولي مردم در دنيا به دنبال آن هستند.
2. فهم و معرفت و علم را در كم‌خوري قرار دادم ولي مردم در سيري به دنبال آن هستند.
3. عزت را درشب‌زنده‌داري قرار دادم ولي مردم در مراوده و رفت و آمد با سلاطين به دنبال آن هستند.
4. بزرگي و حرمت را در تواضع قراردادم ولي مردم با تكبر به دنبال آن هستند.
5. اجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولي مردم با سروصداي بسيار به دنبال آن هستند.
6. بي‌نيازي را در قناعت قرار دادم ولي مردم در ريخت و پاش به دنبال آن هستند.

  نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 21:5  توسط  محترم و سجاد   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM